![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای دوستداران و طرفداران جناب پور سرخ ثبت شده. |
|
چه زود گذشت رمضون قشنگ ۸۵ چه قدر توی مدرسه با هم دیالوگای صاحبدلانو می گفتیم. هی واسه هم صحنه های قشنگشو تعریف می کردیم و لذت می بردیم . چه قدر مجله های موثق و زرد می خوندیم و غش و ضعف می رفتیم. خیلی دوران قشنگی بود اما... خدا رو شکر امسالم شاهد بازی قشنگ پوریا در سریال ماه رمضان (وراء)از شبکه ۵ خواهیم بود . منتها یه خبر نسبتا بد نمی دونم هفته نامه ی تلاشو خوین یا نه اگه خونده باشین حتما می دونین که پوریا بعد از آخرین مجموعه ی تلویزیونی اش تصمیم داره ۳-۴ سال با تلویزیون خداحافظی کنه نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد از اونجایی که هفته نامه ی تلاش یه هفته نامه ی موثق هست پس این خبر صحت داره.البته حتما آقای پور سرخ سلاح دیدند که اینطوری برای خودشون و طرفداراشون بهتره . ولی خوب به هر صورت ما دلمون تنگ می شه دیگه. من توی این پستم هم براتون مطالبی گذاشتم . همینطور دیالوگ های ماندگار صاحبدلانو . دادن نظر الزامیه ( توصیه و خواهش جدی) امروزم با ديالوگ هاي ماندگار اومدم از مجموعه ي صاحبدلان:
رامين اعتراف مي کند:
خورده دير شده.
سرم.
بي خوابم.
بود رامين. من يه گندي زدم ...در مورد دينا. کمکم کن رامين.
شاهين)...کجا قايمش کردي؟
اس؟...آره؟(و آروم ميگه):آشغال....(مي رود) کردي؟شاهين؟(و يک کشيده مي خوابونه تو گوش شاهين)
باغ)...دينا.....دينا....دينا ....
مي کندو وحشت زده مي گويد):رامين....(با فرياد)مي خواستم بلا سر بابا بيارم. با تو کاري نداشتم.
بکرت...درو ببند.
گه. ولي بقيه حرفا رو چه گفته ي محمود چه شاهين ، مطمئنم):مي گم يه کار توپ باهم راه بندازيم
خرج خودش و بچه هاش کردم ...
باشا.تو گورت کجا بود که کفنت باشه.تو چي داشتي که خرج منو رامينو آبجيم کني ها؟...
بهت بگم ، اول بهت مي گم.من نيستم مگر اينکه يه مايه تيله اي بزاري وسط.
جون دست دينا رو مي گيره مي بره محضر سند مغازه رو به نامش مي کنه.به قول اون رفيق جنوبيت امير عزيزي............
رمضون بياد،جيرجيرکِ آفتابه تو حوض . توي راه يه چيزيو شاخ مي کنيم بابائه رو مجاب کنه يه بيزينکس مبصوتي راه ميندازيم.بفرما.بفرما... سه ساعته داره دنبالت مي گرده.
سريع اومد با رامين رفت پاساژ.
اين به بعد من نميام پاساژ . خودت تنهايي مي ري.
چي نميام پاساژ.
مقدار آزاد تر بزاره برم دنبال کاراي شرکت خودم.
بابا توافق مي کنين حماليه مال من باشه.
پاساژ کش نرفتم که جواب حمالياي تو رو بدم. نميشه که من هميشه خجالت خرابکاري هاي تو رو بکشم.
شي. تو مغازه هاي گل پاساژو مفتبري کردي . من چي؟ بوسد)قربونت برم . مي خواستي درصدتو پيش پيش نگيري ماشين کني بندازي زير پات.
اون منم که زود تر زار و زندگي راه مي ندازم و زن مي گيرم.
تمرين جيم زدن و فرار کردن البته.
فيزيوتراپي. اگه لازم باشه خودم به بابات مي گم.
نيست تو اين خونه کسي با ما پرابلمي داشته باشه. چون من ديگه تو تيم بابام نيستم.
بيشتر مي تونه اعتماد کنه يا به يه گرگ زخمي؟(مي رود)
زني.(مي رود. در را باز مي کند و شاهين در را هل ميدهد)
کنما.اونقدر عجيب و قريب بود که عمو باهاش نفرينمون کنه دودمانمون بره هوا؟فريده منم مي خوام مثل خودت مطمئن شم. نمي تونم به عمو اعتماد کنم.
صداي بلند)
خوام استراحت کنم .چي داري تو گوشش پچچ مي کني شاهين؟
گرگ زخميتونه.اوووووووووو
اگه نظر ندید دیگه دیالوگ های ماندگار رو توی وبلاگم نمی ذارم روشنه؟ اینم عاشق تر از عشق احساسات با ارزشند!!! همیشه می پنداشتم کارهای روزانه ی من بسیار حیاتی هستند گفته های روزانه ام بسیار ضروری هستند و آموخته های روزانه ام بس هیجان انگیز. ولی حال در می یابم آنچه هر روز حس می کنم از هر چیز دیگری با ارزش تر است و عشق من به تو ژرف ترین احساسات من است از تو بخاطر عشقت متشکرم عشق تو با ارزش ترین و زیبا ترین بخش زندگی من است منبع:کتاب عاشق تر از عشق تالیف سوزان شوتز و رویا پرتوی ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ از خیلی خوب به خیلی بد بانوی مشعل به دست بانوی مشعل به دست کنار خلیج ایستاد ، در سپیده دمی غمگین و نظاره کرد سرزمین آشفته را به آن سوی خلیج نگریست به جنوب جایی که خیابانها به سرخی می زد به فرزندانش که رنج می بردند و جان بر کف دست می نهادند روی برگرداند ، بانو . آن گاه به مشرق نگریست ، آنجا که سربازان رژه می رفتند تلخی و نفرت را در چشمان آنها که مصمم بودند و نمی توانستند منتظر بمانند ، دید . سیمای سیاهان را دید ، بانو. اندوهشان را حس کرد ، ناله و زاری شان را شنید و درد را دید ، در یک میلیون چشم . روی برگرداند . آن گاه عهدی را که بیش از صد سال پیش بسته بود و از یاد برده بود ، به یاد آورد . ناله و زاری ها و فریاد های آزادی طنین می اندازند ، طنین می اندازند ، در گوشهایش . بانوی مشعل به دست به رویایی اندیشید که از دست رفته بود به آسمان چشم دوخت و آنگاه ، شرمسار ، سرش را خم کرد و اشک از دیدگانش جاری شد . علیرضا برادران ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:26 توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من عسل 14 ساله از طرفدارای پر و پا قرص جناب پورسرخ هستم. متولد 18 تیر 72 هستم. این وبلاگ رو برای همه ی هوادارای گل آقای پور سرخ ساختم . امید وارم خوشتون بیاد و کامنت رو هم نفراموشید!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
مهدی سلوکی فرزانه جون باهره جون سحر جون فریماه عزیز ساحل جون فائزه جون سپیده جون رزا جون مروارید جون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم آذر 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 |
| پیوندها |
|
ساحل جون آنیتا جون |
|
RSS
|